تبليغاتX
متال آزادی فریاد اعتراض -
متال موسیقی دردها، رنجها، مرگ رنگهاو هیاهوها ...

UnforGiven I

نابخشوده (I)

 UnfotGiven

نابخشوده داستان تمام انسان ها، در واقع نابخشوده بودن ارتباطی با شرایط اجتماعی و اقتصادی ندارد ً مسایلی که بین تمام انسان ها مشترک است. هر کس اگر به گذشته اش نگاه کند به سادگی می بیندکه چطور در گذر زمان مجبور شده است خواست ها و تمایلات خود را تغییر دهد و بغضاً برخی از آن ها را فراموش کند. انسان ها در توجیه این تغییرات ویا فراموش کردن ها اعتقادات مذهبی، اجتماعی و قومی و یا رسوم ویا حتی منطق را قرار می دهند. وبدین سان این تغییرات را الزامی و بدیهی می انگارند. در این جا نمی توان نقش تربیتی والدین را در نظر گرفت.

خانواده ها با توجه به تربیتی که به ارث برده اند کودکان را رام می کنند که اگر نکردند جامعه این کار را خواهد کردبعد یا انسان رام می شود یا تنش عصبی حاصل از جدال خواست های درونی اش با اجتماع از او مجرم می سازد ، مجرمی یا به جامعه آسیب می رساند یا به خودش. اما در هر کدام از این حالتها همواره جدالی بی پایان بین خواست های واقعی انسان و الگو های قراردادی شده جامعه در درون انسان وجود دارد که هر کسی اگر چند لحظه به درونش را می بیند آن نبرد را می بیند، این همان رام شدنی است که در ابتدای آهنگ به آن اشاره شده است رام شدنی که انسان در نهایت به آن تن می دهد.

درد و خفت همیشگی در واقع اشاره به درد دوری انسان از خواست های واقعی اش و خفت حاصل از اجبار به اطاعت کردن است که همواره تا دم مرگ با انسان است. در دوران نوجوانی محروم از آرزو ها و تفکرات زیر شلاق که همان فشار خانواده و اجتماع است ادامه می دهد و بعد از رسیدن به دوران جوانی یعنی دورانی که انسان در اثر اعتماد به نفس بسیار تصور می کند که قادر به انجام دادن هر کار است به خود قول می دهد که از این پس آرزو هایش را دنبال کند و خودش برای آینده اش تصمیم بگیرد .

در حالی که هیچ وقت نتوانسته احساساتش را دنبال کرده و آزاد باشد در واقع هرگز واقعاً خودش نبوده است . آن ها که در واقع اشاره به خانواده و جامعه دارد همواره سعی کرده اند تا هستی او که شامل افکار، احساسات و آرزوهایش هستند را به تاراج ببرند . و در واقع حالا که به میان سالی گام نهاده گویی دیگر کسی برایش اهمیتی قایل نیست زیرا که او تسلیم شده و نبردی در کار نیست.

در واقع شاعر زندگی را نبردی بین انسان و شرایط اجتماعی و خانوادگی تشیبه کرده که هدف خانواده و جامعه از این نبرد خرد کردن انسان تا لحظه تسلیم او و پذیرفتن سرنوشتی است که به اصصلاح برایش مقرر بوده است. بعد از این تسلیم به قول شاعر ناشی از زجر خستگی و نا امیدی انسان موجودی می شود که دیگر نمی تواند بجنگد و اصولاً احتیاجی به جنگ نیز وجود ندارد، زیرا همین شکست احساس خفتی را در انسان به وجود نمی آورد که هر لحظه انسان را ضعیف تر می کند تا اینکه در میانسالی در درون به سان پیر مرد خسته و رنجوری می شود که آماده مرگ خفت آور و توام با شکست است .

در واقع انسان از نظر شاعر همواره محکوم کردن به ارضا کردن اجتماع یا خانواده یا دیگر نهادهایی است که به آن ها ارتباط نزدیک دارد و هرگز فرصتی به او داده نمی شود تا به دنبال خواست ها و تمایلات خود رفته و خودش باشد. در اواخر آهنگ شاعر اعتراف می کند که در این حقیقت داستان زندگی خودش است و در پایان مخاطبین را نیز مفتخر به لقب نابخشوده می کند و در واقع می گوید که این نابخشودگی خاصیت تمام انسان ها است .

در کلیپ این آهنگ نیز دنیای نابخشوده مانند فاضلابی مرطوب است و از همان ابتدا شخصیت هایی که چهره شان معلوم نیست در حال تصمیم گیری برای او هستند این شخصیت ها همان اجتماع و خانواده و دیگر نهاد های تاثیر گذار در زندگی نابخشوده اند. در اوایل کلیپ نابخشوده با دیواری روبرو است که همان موانع خانوادگی و اجتماعی است وقتی شروع به کندن می کند تا در نهایت به آزادی برسد. نوجوانی بیش نیست اما هنگامی که کندن دیوار تمام می شود خاک دیوار ساعت را که همانا زمان و یا عمر است می پوشاند هنگامی که نور حقیقت و رهایی به او می تابد در می یابد که راز و کلید رهایی چیزی نیست جز مرگ و می فهمد که عمرش رو به اتمام هست اما با بیان نکردن این حقیقت به دیگرانی که مانند او در راه آزادی خود با زندگی می جنگند نه تنها به آن ها اجازه نمی دهد تا از تونلی که کنده استفاده کنند یا در حقیقت مجبور به کندن تونلی دیگر یا طی کردن راه دیگری نشوند بلکه با این کار کلید راه بر آنها می بندد و آنها را مجبور می کند تا مانند خودش این راه را خودش طی کرده و عمرشان را به حفر کردن دیوار و مبارزه با سرنوشت صرف کنند و سپس در حالت تسلیم و با خفت سر به زمین گذاشته و به انتظار مرگ می نشیند.

خون تازه ای به زمین می پیوندد/ و به سرعت رام می شود / در میان درد و خفت همیشگی /پسر جوان قوانین زندگی را می آموزد / در دورانی که این کودک رشد می کند / این پسر شلاق خور کار غلطی انجام داده است / محروم از همه افکارش / مرد جوان تلاش می کند و ادامه می دهد/ در این حال به خود قول می دهد / که از این پس کسی آرزوها یش را از او نگیرد / آنچه که احساس کردم/ آنچه که درک کردم/ هرگز در اعمالم و ظاهرم نشان ندادم / انگار که نبودم/ انگار که ندیدم/ و کسی نیز نخواهد دانست که چه بوده است /آنچه که احساس کردم / آنچه که درک کردم/ هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم/ هرگز آزاد نبودم/ هرگز من نبودم/پس من تو را نابخشوده میخوانم/آنها زندگیشان را وقف تاراج و غارت/هستی او کرده اند/او همواره سعی کرده است که تمام آن ها را راضی نگه دارد/ و اکنون او این مرد جگر سوخته است/او در تمامی لحظات زندگی اش / به طور همیشگی جنگیده است / اما او قطعاً در این نبرد پیروز نخواهد شد/ و اکنون او مرد خسته رنجور وشکسته ای است/ که دیگر اهمیتی برای کسی ندارد/ در انتها پیرمرد آماده می شود/ تا با خفت و خواری به سوی مرگ برود/آن پیرمرد اینجا من هستم/آنچه احساس کردم/ آنچه که درک کردم/ هرگز در ظاهر و اعمالم نشان ندادم/ هرگز آزاد نبودم / هرگز من نبودم/پس من تو را نابخشوده می خوانم/ تو به من لقب دادی/ من نیز به تو لقبی اعطا می کنم/پس من تو را نابخشوده می خوانم

همیشه از آدمایی که شکل انسان هستن ولی در واقع حیوونی هستن زیر پوست انسان متنفر بودم ما آدما رسمو رسوم انسانیت و آدم بودن رو فراموش کردیم هر سال و هر ثانیه ایی که می گذره این فراموشی بیشتر می شه همیشه از خودم می پرسیدم چرا؟؟؟ چی شد که اینجوری شد از کجا شروع شد، همیشه دوست داشتم برم یه جنگل دور افتاده دور از اجتماع آدمای فراموشکار زندگی کنم می خوام توی طبیعت زندگ کنم آزادانه دور از تکنولوژی ، دور از اجتماع فراموش کنندهها زندگی کنم اما نمیتونم نمیدونم این سبک زندگی چقدر می تونه سخت باشه اما اینو میدونم از اینکه اسیر تکنولوژی باشم خیلی بهتره اما هر چی باشه زندگیه مکانیزه رو باید تحمل کرد اما خوش به حال کسایی که مرزارو پاک میکننو به آرزوهاشون میرسن و توی آرزوشون میمیرن. من آرزوم اینه که توی اون جنگل آرزوهام بمیرم اونم وقتی روی زمین دراز کشیدمو دارو شاخه های درختایی که باد دار تکونشون میده رو میبینم بدنممم قراره سهم طبیعت بشه چون من سهممو از طبیعت گرفتم خب معلومه که منمم باید یه سهمی در قبالش بهش بدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:33  توسط کوروش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من متال گوش می کنم زیرا با روحیه ام سازگار است اگر مانند بقیه نیستم حداقل مانند آن کسی هم نیستم که در شهر کچلان, موهایش را از ته می تراشد.
هر کسی تا آنجایی که زندگی به او اجازه دهد آزاد است تا روش زندگی اش را خود انتخاب کند من روش زندگی ام را با متال پیدا کردم.آهنین فکر می کنم , آهنین زندگی می کنم و آهنین خواهم مرد.

پیوندهای روزانه
بهادر متال
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
آوای سکوت (غزال)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM